تبليغاتX
هر کجا هستم باشم آسمان مال من است...


هر کجا هستم باشم آسمان مال من است...

به یاد داشته باش هروقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن. کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد...

دلم حرف تازه ای می خواد... بایدها و نبایدهای تکراری دلمو زدن... به قول مسیحا برزگر: "دوباره دل تنهاییم تازه شده "...

پ.ن: این متنو توی کامنتای م ر ی م خوندم و خوشم اومد . خیلی به حسم بی ربط نیست:

جا مانده است
چيزی جايی
که هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد کرد
نه موهای سياه و
نه دندانهای سفيد

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 23:0 توسط مریم| |

با تو باید چه کار کرد فرزانه؟

نه می تونم قورتت بدم و نه می تونم بندازمت بیرون...

بخشش رو از من طلب کاری.... ای کاش طلبکارانه برخورد نمی کردی و اجازه می دادی من آروم آروم

بخشیدنتو هضم کنم.... بدتر از همه یاد نسبتایی می افتم که بهم دادی... من واقعا آزرده بودم و زمان

می خواستم تا تو رو ببخشم اما تو عجله کردی و الان بار سنگین نگاهتو ، حضورتو نمی تونم تحمل

کنم. من و تو با هم خیلی فاصله داریم اما من می خواستم ببخشمت... دلم داشت نرم می شد...

گاهی فکر می کنم حق نداشتم اون قدر تند و رک باهات حرف بزنم اما همه ی اون تلخیا توی دلم انبار

شده بود و قلبم ورم کرده بود... تو زود قضاوت کردی.... الان هرچند که ازت دلخورم اما از اون کینه خبری

نیست اما الان تو قضاوت دیگه ای داری... نمی دونم با شخصیتی که ازت سراغ دارم باید باهات چه کار

کنم....من تلخیا رو بیرون ریختم و تو عجله کردی... شاید خراب تر شدن همه چیز از همین جا شروع شد:

"من تلخیا رو بیرون ریختم و تو عجله کردی..."

 

پ.ن: نصیحت ممنوع...

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 10:42 توسط مریم|

 

از انسانها به اندازه درک و فهمشان متوقع باش.

 

پ.ن: این جمله ایست که بیان آن بسیار آسان است اما عمل کردن بدان به همان اندازه دشوار....

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 1:0 توسط مریم| |

روزي عارفي از خداوند پرسيد:چرا انسان ميميرد؟چرا او را افريدي؟و اصلا چرا در زمين قرارش دادي؟چرا نزد خودت نماند؟

و خداوند گفت:

من انسان را افريدم و عاشق او شدم!او را در زمين قرار دادم تا ببينم چه كسي معناي عشق را مي داند؟و ببينم چه كسي در امتحان عشق به من پيروز است؟او درين خواب كوتاه غوطه ور است!و من تحمل دوري معشوقم را ندارم!
و او بايد به سوي عاشق خود بازگردد!

و ناگهان اشك هاي خدا جاري شد! عارف پرسيد خداوندا چه شده است؟

خدا با اشك پاسخ داد:من معشوقه ام را دوست دارم و هرچه كه او بخواهد برايش مهيا ميكنم!انهايي كه بيشتر دوست دارم بيشتر امتحان ميكنم......و مشكلات ان ها را به مو مي رسانم ولي پاره نمي كنم!براي انكه انان هميشه بنده ي من باشند!
و اشك ميريزم به خاطر كساني كه از من روي گردان مي شوند!!

و نام اشك هاي من باران است!

هنگامي كه اشك ميريزم دلشكسته از يكي از بندگانم دور ميشوم!چون او به شيطان پيوسته است!


ساليان سال است كه باران مي بارد و ساليان سال است كه خدا مي گريد!
و هر بار كه باران مي بارد او دلش از يكي از بندگانش ميشكند!و خدا عجب دل شكسته اي است!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 2:21 توسط مریم| |

امشب آسمان محله ما ستاره باران است. باراني نباريده. اما گويي هوا آلوده نيست. آسمان ما صاف و

ستاره باران است....

احساس خوبي دارم. دلم صاف و ستاره باران است درست مثل آسمان محله يمان. مي دانم که تو همه

ما را بخشيده اي.

پ .ن: امشب از تو فقط بخششت را نمي خواهم. امشب از تو خودت را مي خواهم. مي خواهم که

فقط براي تو باشم. نورانيتت را در قلبم حس مي کنم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 23:37 توسط مریم| |

 
همه چیز در جهان برای بودن آدمیست و درد این است که بودن،خود برای چیست؟چه خنده آورند آنها که بودن خویش را در جهان ابزار چیزی کرده اندکه خود ابزار بودن آنهاست!وچه بسیارند آدمیانی که در این گردونه ابلهانه دور میزنند‍.

آن امانت که خدا برزمین و آسمانها و کوههاعرضه کرد و از برداشتنش سرباززدند و انسان برداشت،همین است. نه عشق است و نه معرفت ونه طاعت..."مسؤلیت ساختن خویشتن "است.کاریکه در ید قدرت خداوندی است انسان خود به دست می گیرد! وکه میداندکه"بار این امانت آفریدگاری"تاکجاسنگین است؟ سارتر چه عمیق فشار طاقت فرسای آنرا حس می کند که می گوید "دلهره اور"است!

سخنی از خقیقت سرشار است که هیچ مصلحتی گفتن آنرا ایجاب نمی کند‍‍.
 
"دکتر علی شریعتی"
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 2:12 توسط مریم| |

 

متاسفانه آن حقی را که با ما زاده شده است ، هرگز نمی طلبیم.

"یوهان ولفگانگ فن گوته"

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 16:31 توسط مریم| |

هی! با توام!

دنبال دستخط دیگران نباش!...

همه چیز را او می نویسد... باور کن از همه خوش خطتر می نویسد!...

از او بخواه برای تو هم خوش خط بنویسد... او خودش می داند چه بنویسد...

تو راه برو... نایست... بایستی، می گندی و می پوسی... تو که این را نمی خواهی؟ می خواهی؟!...

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 17:11 توسط مریم| |

گفتی: "از چه می ترسی؟"

گفتم: "از اینکه اشتباه باشد..."

گفتم: "تو از چه می ترسی؟"

گفتی: "از اینکه اشتباهی باشد..."

 

پ.ن: و من به این می اندیشم اشتباه فروشان گاه ، گران می فروشند . هنوز قسطهای اشتباهم تمام

نشده...

پ.ن: حضرت علی (ع) : عبرت ها فراوانند و عبرت پذیرها چه اندک!...

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 1:1 توسط مریم| |

می نویسم...

خط می زنم...

می نویسم...

خط می زنم...

......

......

من از قایم باشک بازی خسته شده ام

آهای!!! کلمه های بازیگوش! کجایید؟!

 

پ.ن: ذهنی در حال انفجار اما دریغ از یک انفجار... دلم یک تکان اساسی روح می خواهد...

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 0:20 توسط مریم| |


Design By : Night Skin